توبامنی...تا همیشه
(دنیای سرخ من)
این هفته پرسپولیسمون با آث میلان ایران، ابومسلم شهر من بازی داره! باز دل من قراره دو تیکه بشه تو این بازی که هنوزم نمی دونم سهم بزرگش ماله کدوم تیمه!! البته می دونم ها!! از اول هفته دارم نق می زنم تو دفتر! به همه از همکارا گرفته تا کاپیتان ابومسلم، سعید خانی که واسه مصاحبه زنگیدم بهش غر می زنم!! اول از همه از ته ته ته دلم خوشحالم که ابومسلم سرو سامون گرفت! مهدی زمان مدیریت تیم رو به عهده گرفته استاندار مثه شیر پشت ابومسلم ایستاده (بزنم به تخته)!! فرهاد کاظمی مرد مهار بحران سرمربی ابومسلم میشه البته امیدواریم بتونه واسه ابومسلم هم مفید باشه! اما همه ی این اتفاقا زمانی برای ابومسلم می افته که این تیم به بازی با پرسپولیسم نزدیک میشه! بعد ازون طرف آبیهای خوش شانس(بازم بگید لوک خوش شانس نیستید!!) درست زمانی با تیم شهرم بازی دارن و 5 تا می زنن بهش که ابومسلم سرمربی نداره... بازیکنانش دو هفته یه تمرین گروهی انجام ندادن! هی اعتصاب هی تعطیلیه تمرین هی تعلیق.... بازم بگید خوش شانس نیستید در حالی که دقیقا همین اتفاق فصل پیش هم افتاد! وابومسلم تو بدترین شرایط با اس اس ها بازی کرد! و به پرسپولیس که رسید شرایطش درست شد! اصلا پاقدم پرسپولیسمو می بینید؟ قربونش برم من!!
دلم نمی یاد از شیرین ترین باخت پرسپولیسم چیزی نگم!! اولین باخت پرسپولیس که اصلا بابتش ناراحت نشدم بلکه تو دلم همه ش ذوق بود و خوشی و خنده!! علی کریمی ، جادوگر دلهای سرخ کاری کرد که بازم دلخوش بشیم به اینکه هنوز تعصب و عرق به پیراهن پیدا میشه! هنوزم هستن کسانی که برای به دست آوردن دل هوادارا همه کاری بکنن! حتی اگه به قیمت به زمین کوبیدن پیراهن تیمی باشه که دارن واسش بازی می کنن... بعد از بازی و دیدن حرکات علی یهو یاد امیر حسین صادقی آبیها و حرفاش افتادم که وقتی با پیراهن مس مقابل اس اس بازی کرده بود چقدر از کوره در رفت و به هواداران آبی که تا فصل پیش عزیز دلش بودن!! چقدر بد و بیراه گفت!! و واقعا موندم تو روی این بشر که با یه دنیا ادعا گفته بود بمیرمم به استقلال برنمی گردم و این فصل می بینید که....!! بعد یاد نیکبخت افتادم که با وجود چندین سال بازی واسه اس اس ها و تنها دو فصل واسه پرسپولیس حالا فهمیده که بزرگترین اشتباه زندگیش بازی واسه آبی ها بوده! یاد علی انصاریان می افتم که با رفتن به اس اس آباد خودشو نابود کرد و خودشم چندین بار به این مسئله اعتراف کرده!! بعد می شینم و واسه خودم یه نتیجه گیری شیرین می کنم ... اینکه هیچ تیمی نمی تونه اندازه ی پرسپولیس الفبای تعصب رو بین همین نسل مونده از تعصب و غیرت زنده نگه داره! زنده باد پرسپولیس همه! و بیشتر خودم!
یه هفته ی پر هیجان و البته پر از خستگی رو دارم می گذرونم! داستان زیاده! یه تجربه ی جالبه! شاید بعدا براتون تعریف کنم!! روزهای سال ۸۸ گذشتند! ماهها رو یکی یکی شمردم تا برسم به هشتمین ماه... آبان دوس داشتنی و... ۱۳ آبان... روز تولد یکی از عزیزترین کسانی که دنیای مجازی اونو هدیه کرد به دلم! کسی که تو این مدت حدودا یک سالی که از اولین کامنتش برام می گذره... خیلی حل شده تو لحظه هام... خیلی عزیز شده... عزیز و عزیز و عزیزتر... کسی که بیشتر از یه برادره برام و دوس داشتنی ترین داداشی روی زمینه... خیلی وقتا با نوشته هاش آرومم کرده با راهنمایی هاش دلگرمم کرده... خیلی وقتا هم ازم حمایت کرده حمایت هایی که همیشه برام شیرین بودن... کسی که لحظه ای که دستام رو به آسمون بلند میشه جزو خاص ترین نفراتیه که دعاهامو براش می فرستم پیش خدا! و هر وقت پا میذارم به حرم آقا(ع)... جزو اولین نفراتیه که سلام مخصوص مخصوصشو به آقا می رسونم... و تو این مدت هم اتفاقات زیادی افتاده که بهم ثابت بشه امام رضا(ع) هم خیلی دوسش داره! خیلی! و....!! این سه نقطه می تونه معانی زیادی داشته باشه!!
اين روزا همه جا بوي عشق ميده! بوي نور... بوي خدا... اين روزا يه بهونه ي خوبه براي فراموش كردن همه ي بديها... يه انگيزه ي بزرگ براي خنديدن... يه شوق بي مثال براي زندگي كردن.... يه بهونه ي دوس داشتنی براي اغاز دوباره! لحظه ي غروب وقتي مي رسم به خيابوناي اطراف حرم... وقتي چشمم مي افته به گنبد طلايي كه از دور بهم اميد نفس كشيدن ميده... وقتي هي يادم مي ياد كه تو زندگيم مهربونترين آقاي دنيا رو دارم... كه هميشه بهم لطف داشته... خود به خود اشك غم و اندوهم به اشك شوق تبديل ميشه! و بغض تو گلوم كه داره خفه م مي كنه خيلي راحت راهشو پيدا مي كنه. بعد... ديگه هيچي برام مهم نيست جز آقا(ع)... جز ۸/۸/۸۸ كه اينقدر براي اومدنش لحظه شماري مي كردم... جز اين روزه قشنگي كه مطمئن ميشم بازم آقا امام رضا(ع) بزرگترين مرهمه براي تموم دردام... بعد... دلم هيچي نمي خواد جز حرم باصفاش... جز قدم زدن تو صحن و سراش... جز زيارت نامه خوندن تو صحن آزادي كه هميشه چراغوني هاشو بيشتر از همه ي صحنا دوس داشتم... جز نشستن رو به گنبد طلايي تو صحن جمهوري... جز درد دل كردن با آقايي كه هميشه بهترين شنواي دردام بوده! دلم هيچي نمي خواد جز اينكه برم و بگم : آقاي من... تولدت مبارك. هميشه وقتی از بعضی ها می شنیدم که از دوستان سابقشون مي گفتن كه دلشونو شكستن و يه جورايي بهشون نارو زدن باورم نميشد مي گفتم مگه دوست آدم هم اينطور ميشه! مگه ميشه كسي رو كه تموم حرفاي دلتو بهش مي زني يه روزي با يه خنجر بياد و از پشت سر بخواد نابودت كنه؟؟ باورم نميشد... تا اينكه دست روزگار طعم تلخ اين زهرو چشوند بهم! روزگار بهم نشون داد كه خيلي ساده ام! و شناختن بعضي از آدما از كشف جزيره هاي ناشناخته هم سخت تره! خيلي سخت! به خدا خيلي سخت! باورم نميشد تا امروز! وقتي اون كامنتا رو خوندم وقتي يكي از صميمي ترين دوستان دانشگاهي م اون حرفارو زده بود كه برازنده ي هر كسي بود جز كسي كه من دوست خودم قلمداد كنم! كسي اونا رو نوشته اون حرفا رو در مورد يكي از عزيزترين كسان من نوشته كه تو اين سه سال باهاش با اخلاقش راه اومدم...تنهاش نذاشتم...واسش خيلي كارا كردم! خيلي كارا... خودشم مي دونه همه مي دونن من اصلا و ابدا اهل منت گذاشتن سر كسي نيستم اما... باور كنيد دلم از اين مي سوزه كه تو اين مدت حرفاي دلمو واسه كسي مي گفتم كه لايق شنيدنشون نبود! كسي كه با وجود اينكه اكثر گناهان پاي خودشه با مظلوم نمايي و گذاشتن اسم نارفيق!!! روي من داره خودشو تبرئه مي كنه! باشه دوست سابق!!!! باشه! به قول همون كسي كه اون حرفاي زشت رو در موردش زدي و مطمئنم بايد بابت تك تك شون اون دنيا جواب پس بدي... واگذارت مي كنم واگذارت مي كنيم به خود خدا... به همون خداي مهربوني كه خودش بزرگترين قاضيه! حال منو نديدي صبح وقتي پاي سيستم از شدت گريه نمي تونستم خودمو نگه دارمو الي منو برد خوابگاه... نمي دوني از ديشب كه شنيدم چي نوشتي چي به من گذشت... حيف اون همه لحظات قشنگي كه كنارت گذروندم حيف همه شون... دلم به حال خودم مي سوزه! تا حالا دلم به حال هيچ كس اينقدر نسوخته بود كه براي خودم! كاري كه با من كردي تا ابدالدهر تو يادم مي مونه! تا قيام قيامت! حالم از همه ي آدمايي كه نقاب به چهره شون مي زنن به هم مي خوره... از آدماي دورويي كه .... آره اولين كسي كه بابت تعطيل شدن وبلاگت خوشحال شد منم! خود من! خودم با همين دستام وبلاگتو ساختم و نمي دونستم قراره يه روزي بشه سوهان روحم! و تيشه بزنه به اعصابم! حالا ديگه دوستان واقعي خودمو مي شناسم خيلي خوب هم مي شناسم! توقع نداشته باش بعد از رفتنت منم زانوي غم به بغل بگيرم نه!! حال من خوبه بهتر از هميشه! بهتر از همه ي روزايي كه هي بايد باهات حرف مي زدم هي بايد نازتو مي خريدم تا باهام حرف بزني در حالي كه تو هيچ وقت به ظرفيت من توجه نمي كردي!! هيچ وقت!! قرار نبود اين حرفا رو اينجا بنويسم قرار نبود وبلاگيش كنم قرار نبود همه بخونن! اما... با كار امروزت با حرفايي كه تو وبلاگت نوشتي با چيزايي كه واسه يكي از دوستان خوبم نوشتي... نتونستم تحمل كنم!! باورت ميشه؟؟؟ زهرا تحملش تموم شه! زهرا عصباني شه!! اصلا تو تا حالا عصبانيت زهرا رو ديدي؟؟؟!! بهم بگو! ديدي؟؟؟؟ بي خيال! فراموشت مي كنم! هرچند فراموش كردن كسي كه هر روز تو كلاس مي بينمش خيلي سخته اما... مجبورم! فراموشت مي كنم اما تموم اين اتفاقات اخير.. كج خلقي ها و بد اخلاقي ها و اين حرفاي اخيرت هيچ وقت از ذهنم نميره! اگه قرار بود منم مثه تو حرف بزنم خيلي چيزا داشتم واسه گفتن اما... بازم بي خيال!! بي خيالي طي مي كنم!! يه جايي خوندم: دوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است... حالا واج به واج اين جمله رو تا عمق وجودم حس مي كنم و باور دارم اول این پستم مخصوص همه ی دختر خانومای گل و دوس داشتنیه! امیدوارم مثه "حنا" با مسوولیت روزتون روزمون مبااااااااااااااااااااااااارک دخترای خوب ایران زمین! بلاخره بعد از یه عالمه قرار گذاشتن و به هم خوردن قرارمون روز موعود فرا میرسه!! همه ی بچه ها نمی تونن بیان اما همین ۵ تایی که هستیم هم اونقدر حرف داریم با هم که... وقت کم می یاریم!! هماهنگیه بچه ها با منه! قرار میذاریم رویروی مسجد پارک ملت!! جایی که به همه نزدیک باشه! با کلی ذوق و شوق میرسم! سمانه از دور می یاد جلو!! اونقدر محکم همو بغل می کنیم که انگار ۴۰ ساله همدیگه رو ندیدیم!! هر چند همین ۴ سال هم برای همه مون ۴۰ سال محسوب میشه!! می شینیم منتظر بقیه!! میگه اون یکی سمانه آنفولانزا گرفته و نتونسته بیاد! غصه م می گیره خیلی دلم تنگش شده بود! زنگ می زنم ببینم مرضیه کجاست! میگه سمیرا رو توراه دیده و با هم تو ایستگاه روبروی پارک منتظرسحرن! منو سمانه راه می افتیم بریم پیششون که وسط راه می رسیم به هم!! بعد همونجا تو پیاده رو خیابون کلی احساسات!! نگاههای بقیه برای هیچ کدوممون مهم نیست!( با وجود اینکه همیشه مواظبم تو خیابون چطور رفتار کنم!!) فقط همدیگه رو بغل می کنیم و هی میگیم چقدر بزرگ شدی! خانوم شدی! خوشگل شدی!! بعد می بوسیم همدیگه رو! به یاد روزای دبیرستان که هر روز صبح با هم دیده بوسی داشتیم! بعد می خندیم! می ریم تو پارک یه جای دنج و خلوت گیر می یاریم! به بچه ها میگم از دیشب تو فکر اینم که همه مون روی یه نیمکت جا نمیشیم! همه می خندن ازین آینده نگریه من!!!! سحر و سمیرا روی زمین روبروی نیمکتی که ما نشستیم ۴ زانو می شینن! به دیوونه گی هاشون می خندیم! به صداقت و مهربونی و بی ریایی که تو وجود همه هست!! بعد دیگه به هم فرصت حرف زدن نمیدیم! اول از همه سمانه میگه! فرشته رفته مکه بچه ها! اون فرشته ای که جونش آرایش کردن بود حالا پوشیه می زنه!!!!! میگم بچه ها حمیده روان تاج رو یادتون هست؟؟؟ همون دختر پرسپولیسیه مظلوم کلاس که خیلی خیلی آروم بود؟ مرضیه میگه همونی که همیشه واسه تو پوستر و دفتر خاطرات و هدیه می خرید؟ میگم آره! حمیده دو تا دختر داره!! بچه ها میگن سیما و الهام از وقتی ازدواج کردن دیگه نمی تونن با دوستاشون باشن! شوهراشون اجازه نمیدن!! میگن نفیسه از شوهرش جدا شده!! میگن سمیه خیلی چاق شده!! باز همه مون میگیم غیبت نکنیم!!!! سمیرا حرف می زنه می فهمم نماینده ی موبور و چش آبیه کلاسمون که همیشه بهش می گفتیم خارجگینی!! شده مربیه پیش دبستانی!! سحر بازیگر تئاتره و چند تا فیلمم واسه شبکه استانی بازی کرده ولی دوس داره یهو وارد سینما شه!! بعد مرضیه میگه دوس داره یه گالری نقاشی بزنه و هی پیشرفت کنه! منم که عاشق خبرنگاری و پیشرفت تو این رشته ام! سمانه هم می خنده میگه می خوام در آینده یه دلقک بشم!!!!! بعد همه مون ساکت میشیم دلامون غصه میگیره! میگم بچه ها حاضرم همه چی رو بدم برگردم به روزای خوبمون... دبیرستان شهید صدر آب و برق!! کلاس دوم انسانی و بعد سال سوم و اون همه شیطنت! همه باهام موافقن! مرضیه میگه به خدا هیچی واسم اون دوران نمیشه! سمانه میگه هر چی دوست پیدا می کنم جای شماهارو نمی گیره واسم! بعد یهو سحر میگه ای بابا غصه بسه!! پاشین بریم داخل شهربازی و چند تا وسیله سوار شیم! راه می افتیم! پامو کردم تو یه کفش که همه مون باید سوار تاب گردان بشیم! سحر و سمانه می ترسن! میگم خودمم می ترسم اما هیجانش عالیه! ولی چند لحظه بعد موقع پایین اومدن با اون سرگیجه و صدای گرفته به خاطر جیغ هامون از حرفم پشیمون میشم!! ولی خنده هامون خیلی دیدنی بود! سمانه میگه من عاشق این فانفار پارک ملتم! (سومین فانفار بزرگ جهان) ولی من از بچگی از فانفار بدم می یومد!! به اصرارشون سوار میشیم!! جالبه اون بالا سمانه بیرون رو از ترس نیگاه نمی کرد!! همه مون داشتیم از اون فاصله دنبال حرم می گشتیم! عادت جالبه همه ی مشهدیهاست که وقتی تو شهر میرن روی یه بلندی دنبال حرم امام رضا(ع) می گردن! بعد هوا تاریک میشه و طبق قولمون مثه بچه های خوب راه می افتیم که بریم خونه! شب همه ش تو ذوق و شوق این دیدار به یادموندنی و حرفامون بودم! خوشحال بودم که بهترین دوستامو گم نکردم و هنوز دارمشون!! و با هم قرار گذاشتیم که هیچ وقت همدیگه رو تنها نذاریم! دیروز رفته بودم پوشش خبر اولین المپیاد بازیهای کودکان در مشهد!! خیلی جالب بود! رشته های مسابقات این المپیاد اینا بودن: طناب کشی! صندلی بازی! بازی با توپ! نقاشی!! و دارت!! دلم میخواست همونجا می موندم و تو هیجان اون همه بچه که از مهد کودک های سرتاسر مشهد اومده بودن شریک میشدم! اینم یکی از عکسای اون مراسم که همکارم زحمت عکاسی شو کشیده!! خوش به حالشون مگه نه؟؟!!! تصمیم گرفته بودم هیچ وقت سکوتمو نشکنم! سکوت در مورد تو رو!! تویی که ... بماند!! می دونم خوبه خوب معنی این سه نقطه هامو می فهمی!! سکوت رو انتخاب کردم چون نمی خواستم کنجکاوی بقیه رو تحریک کنم و بخوام به سوالای ریز و درشتشون جواب بدم! اتفاقی بود که افتاد و مسیرمون از هم جدا شد نمی دونم این وسط کدوممون به بی راهه رفتیم و کدوم یکی تو جاده ی زندگی شاهراه رو پیدا کرد!!شاید هنوزم باور نکنی برای سلامتی همیشگی ت سر سجاده دعا می کنم...... اسمتو واسه خدا می یارم تا اونم حواسش بهت بیشتر و بیشتر باشه! به من بگو بی انصاف!! بگو ... عادت کردم به این اسمی که گذاشتی روم!! اما... تو به من بگو انصاف کدومه؟؟ انصاف چیه؟؟؟ تو برام هجی کن حرف به حرف این کلمه رو...!! هر چند زمان برای من و تو نمی ایسته... و به قول خودت " اصرار به چیزی که از زمانش گذشته!!"... و من تکمیلش می کنم "فایده ای نداره!!" پاییز هزار رنگ که از راه رسید یه حس شوق همراه با دلمردگی بغلم کرد!! دیگه عادت کردم به این دوگانگی ها!!! که بخندم و در عین حال گریه کنم ! که باشم و در عین حال نباشم! که... مهر ماه که شروع شد بیخودی ذوق کرده بودم!! واسه این اول مهر ماهی که مثه پارسال اون حس نبود تو وجودم!! ولی... حسرت هیچی رو نمی خورم! شاید یه عادت خوب باشه یا بد... که حسرت چیزایی که گذشت رو نباید خورد! زمونه با دل آدم چه ها که نمی کنه!! برات مثه همیشه آرزوی بهترینها رو دارم و ... و.... بیشتر از همه آرزوی سلامتی ت... مراقب خودت باش!! تو زندگیت دنبال یه چشمه ی خیلی زلال بگرد! همون کاری که من دارم می کنم!! مهرماه كه شروع شد قبل از اينكه ياد مدرسه و نون پنير گردوهای زنگ تفريح و هله هوله هاي تو راه مدرسه .. و شور و هيجان بچگي هام بيافتم يادم افتاد كه اين ماه ماهه دوتا شاعر پرخاطره هم واسم هست! كه يكي شون ميشه محبوب ترين محبوبه ي من! كسي كه از همون نوجووني باشعراش پابه پاي هم بزرگ شديم... هميشه بهش غبطه مي خوردم تو اين همه ذوق و عشقي كه داره! و هميشه دلم ميخواست عاشق باشم!!!!!!! عاشق باشم تا... تا بتونم همه ي شعراشو از عمق دلم حس كنم و بچشم! دخمل عموي مهربوني كه تا قبل از اينكه شريك نفسهاشو پيدا كنه بيشتر مال من بود اما... بازم قانعم به همون سهم كوچيكي كه از داشتنش دارم! هر چند اون اوايل همش به مامان و بقيه نق مي زدم كه چرا هركي شريك زندگيشو پيدا مي كنه بقيه فراموش ميشن واسش و هي به خودم قول مي دادم كه شريك قدمهاي من تو كوچه باغ زندگي هيچكس رو ازم نميگيره! نه مامان! نه الهام! نه زهره! نه حوري ناز!نه محبوبه! نه الي... نه ستاره!هيچ كدوم رو! من عاشق بودن رو از قاصدك نازنينم ياد گرفتم! وقتي برام از دلهره ها و غصه هاي شيرينش مي گفت .. روزي كه سر رو شونه م گذاشته بود و گريه مي كرد و ... از دلش مي گفت.... منم حس مي كردم اين عشق رو از ته دلم! حس مي كردم و ... كاش مي تونستم تموم حرفامو بزنم! كاش ميشد تو چشاي پر از غصه ي محبوبه م حتي وقتي شاده نيگاه كنم و بگم مي فهممت! بگم هيچ كس اندازه ي من نمي فهمه تو رو! كاش ميشد بهش بگم دور شدنتو اصلا دوست ندارم! كه مي خوام هميشه باشي... مثه تموم روزايي كه بودي... و بيشتر بشيني پاي حرفام! مي دونم قاصدك! مي دونم همه ي پستاي وبلاگمو خوندي! مي دونم اين بار هم مي ياي و مي خوني! تابستون يه نامه واسه الي نوشتم بهش گفتم اين بزرگترن ضعف منه كه حرفاي دلمو نمي تونم بزنم! ولي نوشتنشون برام خيلي شيرينه مي دونم كه مي خوني! اما مي دونم كه نمي دوني هنوز براي من همون دخمل عموي پر شور و شر عاشقي هستي كه با شعراش نفس مي كشيدم! ۲۵ مهرت مبارك دل من و اوني كه قدر دلتو مي دونه! کاش بشه علی کریمی عزیزمون برگرده پرسپولیس...! - به مصاحبه تمسخرآمیز کفاشیان قبل از دربی فکر می کنم که گفته بود دربی برنده داره و می دونم برنده ش کیه! - به حرکت حمید سوریان فکر می کنم که بعد از ورود به ایران و بعد از اهدای مدالش به شهدا اونو به رئیس جمهور هم هدیه می کنه و موندم چقدر این دو به هم نزدیکند و ما تا به حال به این مسئله پی نبرده بودیم!!! - به گزارش دوشب پیش ۲۰:۳۰ فکر می کنم که یکی از روسا و معاونین یه جایی!! تو شهر یزد برای اهدای خون رفته بودن و کار ریاکارانه و فریب دهنده شون رو شد و اصلا خون دادنی در کار نبود!! - مصاحبه ی دکتر انصاریفرد رو در دفاع از برادرش می خونم و حرفایی که در مورد کریم و کریمی زده!! و یاد اس ام اسی می افتم که بعد از بازی با پیکان به دکتر زدم و دکتر در جواب نوشت: فقط دعا کنید! این پرسپولیس تازه شده مثل دوران دنیزلی!!!!!! و این جواب اصلا قانعم نکرد! - به حرفا و بحثای تکراری بچه ها و استاد در مورد آزادی بیان و اندیشه ی دانشجو و بازم بی نتیجه بودن بحث فکر می کنم!! - به این فکر می کنم که اصلا قرار نیست من سیاست رو وارد نوشته هام کنم اما انگار همه یه جورایی آلوده ی این سیاست شدیم!! - به همه ی اینا که فکر می کنم خنده م می گیره!!!!! کار دیگه ای نداریم جز خندیدن به خودمون و خودشون!! * * * * * * هر شب وقتی خسته و بی حوصله از دفتر یا کلاس می رسم خونه بغضم می گیره! چون آبجی زهره مو تو خونه نمی بینم تا مثل همه ی سالهایی که پیشم بود همه ی ماجراهایی که اون روز تو دانشگاه... دفتر یا قبل تر تو مدرسه واسم افتاده بود رو واسش تعریف کنم و با حوصله به حرفام گوش بده و کلی با هم بخندیم! چرا احساس می کنم از وقتی عروس شد و رفت خونه ی خودش غریبه شده باهام؟!! احساس می کنم دور شده ازم؟؟!! چقدر این روزها آرومم تو خونه!! * * * * * * عزیزترین و دوس داشتنی ترین هم نام من!! ۱۴ مهر یه روز پاییزی خیلی قشنگه! تولد یه عزیزه خیلی مهربون که نمی دونم چقدر محبوبه برای دلم!! نمی دونم جایی از دلم باقی مونده که پر نکرده باشه؟!! زهرایی که دوس داشتنی ترین زهرای دنیای سرخ منه و همیشه افتخار کردم به اینکه تو یکی از اسمام باهاش شریکم!!
و همیشه ازینکه خیلی راحت می تونم باهاش حرفامو بزنم یه حس شیرین دارم! به خصوص ماجراهای گوگولی!! که فقط خودمو خودش می دونیم! هر وقتم دلم براش تنگ میشه خاطراتمو مرور می کنم! از روزی که رفتم مدرسه شون دیدنش! و یه عالمه خاطره ی قشنگ رقم خورد... از دیدارمون با دوستان پرسپولیسی مون... از دیدن دکتر انصاریفرد تو حرم آقا(ع) و قرآنهایی که واسه دکتر هدیه کردیم...!! از روزی که تو قصر حرم نشستیم و کلی درد دل کردیم... و ... و... و... روزای انتخابات هم که تو دو تا جناح مخالف بودیم اما هیچ وقت با همدیگه بحث نکردیم و نخواستم و نخواست که دوستی با ارزشمون رو خراب کنیم! من زهرای عزیزمو به این راحتی به دست نیاوردم تا به این راحتی از دست بدم... و می خوام تا همیشه عزیز بمونه! زهرای من... ۱۴ مهرت خیلی مبارک... تا همیشه ی روزگار شاد باشی و سلامت! دوستت دارم خیلی زیاد. * * * * * * حوری نازم؟؟ نمی دونی از صبح چند بار اس ام اس دیشبتو خوندم!! دلم بیشترو بیشتر میخوادت! می دونی که هیچ کس جای تو رو تو دلم نمی گیره! هنوزم عزیزترینی تو برام! یه روزی میشه که همدیگه رو می بینیم! مطمئنم! باورم نمیشه!! باور نمی کنم!! بعد از چند ماه دارم اشک می ریزم به خاطر پرسپولیس، به خاطر عشق سرخم! چقدر خودمو تو این مدت کنترل کردم و گفتم درست میشه گفتم باید صبر کنیم... گفتم هماهنگ میشن... گفتم میثاق یه فصل دور بوده... مدافعا ناهماهنگن... گفتم درست میشه اما... این پرسپولیس چاشنی غیرت رو کم داره... هیچ کس، هیچ کس تو چند سال اخیر ازین فوتبال مثلا حرفه ای که بازیکنا فقط تو نقل و انتقالات ادعا می کنن حرفه ای هستن؛ توقع غیرت نداره! پس من و توئه هوادار هم نباید توقع بیجا داشته باشیم!! نمی دونم کرانچار چه مشکلی با شیث داره که نمی ذارتش تو بازی!! مگه نمی بینه چقدر دفاعمون نفوذپذیره!! قبل از شروع لیگ نگین چقدر خوشحال بود که شیث سه ساله بسته با پرسپولیس و حالا... چیزی جز حرص و جوش براش نمونده! برای همه مون! قضیه ی شیث و بازیکنان به کنار... نمی دونم جناب انصاریفرد کی می خوان شرایط بحرانی رو درک کنن!! این تیم این باشگاه به یه شوک بزرگ نیاز داره! یه شوک خیلی بزرگ... همیشه مقاومت می کردم و به خاطر ارادتم به برادران انصاریفرد نمی خواستم این حرف رو بزنم اما حالا... از ته دل دعا می کنم و میخوام که حاج عباس انصاریفرد از پرسپولیس بره... بسه دیگه... از همین اول فصل به اندازه ی کافی دشمن شاد کن شدیم... دیگه چقدر میخواین با این متانت و آرامش بی موقعتون هوادارا رو عصبی کنین... وقتشه یه فکر اساسی به حال پرسپولیسمون کنید... جناب آقای سعیدلو؛ کجایی؟؟ از بغل پرسپولیس رسیدی به ریاست سازمان حالا وقت جبرانه... جبران کن خدمتی که پرسپولیس بهت کرد! مردونگیتو ثابت کن... منتظریم!! پرسپولیسم می دونی که؟؟؟ اول بشی آخر بشی دوستت داریم... ************************************ بزم عشق... بهترین مهمونی تموم عمرم! پروانه ها بال می گیرند و به سوی باغی پرواز می کنند که جز حضور و جذبه، عطری از آن بیرون نمی تراود. شور چرخی عاشقانه فرا می گیرد مرا، آن گاه که در پرتو زلال تو غرق می شوم. آن گاه بالی فرادست ملکوت برایم هویدا میشود و من پر می گیرم از تو به تو و از خود به خود! چقدر آدمهای مثل من اینجا زیادند! چقدر بوی واژه های نور را میتوان حس کرد! چقدر خورشید در حال آغازند؛ آغاز بهار در ثانیه های عشق. و عشق یعنی جدایی از دنیا. و عشق یعنی جدایی از همه چیز جز دوست. حالا نشسته ام و کنار این همه خلسه و خاطره ، برای تو می خوانم نماز عاشقانه ای که به احترامش فرشته ها تکریمم می کنند! انگار معتکف هزار ساله ی عشقم! چقدر زیباست که همه ی دنیا را زیر پاهایت نگاه کنی! چقدر زیباست که چند روز جز نور نفس نکشی، جز نور نگویی، جز نور نشنوی، جز نور نبینی، جز نور...نور...نور و نور یعنی شاعرانه ترین تجلی خداوند بر زمین و نور یعنی خاطره ی سه روز با ابدیت نماز خواندن. ************** اولش که بین 7200 نفری که ثبت نام کرده بودن و اسم من و 2200 نفر دیگه تو قرعه کشی درومده بود، نمی دونستم قراره چه جور جایی برم فقط چیز کمی شنیده بودمو گاها تو اخبار تصاویری دیده بودم از این مهمونی! هنوز نمی دونستم قراره چی بشه و قراره با دل و دنیای من چی کار کنند تو اون مهمونی!! تو اون بزم عشق... جایی که مهمون رئوف ترین آقای زندگیم بودم و قرار بود سه روز رو در جوار حرم قشنگش سر کنم... نمی دونستم قراره با من کاری کنند که شب اول وقت جدایی از خونه و مشغله هام...وقتی که همه چیزای دنیامو گذاشتم کنار... شب آخر لحظه ی جدایی با گریه ترک می کنم مهمونی رو!! و دلم نمی یاد برگردم . و ا زهمین حالا اگه عمری باقی باشه برای سالهای آینده بخوام در رقابت باشم با بقیه برای دعوت شدن دوباره م... من به اون مهمونی رفتم تا بفهمم تا بدونم اون کسی که فکر می کنم دوسش دارم عاشق منه!! رفتم تا آماده بشم برای لحظه ی دیدار با معبود... که بعد از مدتها بازم طلب مرگ کنم طلب مرگ با شوق و اشتیاق! یه توصیه ی خواهرانه... اگه تا به حال تو زندگیتون معتکف نشدید برید حتما برید تو این مهمونی شرکت کنید... برای شرکت تو این مهمونی تو این بزم عشق لازم نیست چهره تون از دور تابلو بزنه که بچه حزب اللهی هستین!! اونجا نگهبان نذاشتن که فقط اونایی که پوشیه می زنن رو چادرشون یا ریش و سبیل بسیجی دارن رو راه بدن داخل... اونجا همه جور آدم پیدا میشه!! اما... عاشق!! همه عاشقن. تو هم اگه عاشقی غفلت نکن! اونجا که بری عاشق تر میشی! اونجا پرواز فرشته ها رو تو صحن و سرای مسجد حس می کنی ... اونجا آغوش گرم خدا رو خیلی قشنگ درک می کنی... اونجا می فهمی که چقدر بزرگه و مهربون... خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که تو فکر می کنی... خیلی بیشتر... دلم نمی یاد تشکر نکنم از سحر عزیزم. سحری جونم که تو ختم قران بیشترین همراهی رو داشت . سحر 4 جزء رو همراهی کرد و دلنویس عزیزم ، داداشی پارسا جونم ، غریبه ی مهربونم هر کدوم 2 جزء رو خوندند و ازین عزیزان و بقیه ی گلای قشنگم که تو این ختم سهم داشتن ممنونم. اسم نمی برم چون می ترسم کسی از قلم بیافته! تو مهمونی دو جزء باقی مونده رو به نیابت از طرف همه تون همونطور که قول داده بودم؛ خوندم!
پرسپولیس فردا مقابل ابومسلم شهر من بازی داره....


![]()
![]()
داداشی پارسای من... تولدت مبارک تمام لحظه هام....








مثه "کوزت" صبور
مثه "ممول" مهربون
مثه "جودی" شاد و سرزنده
و مثه "سیندرلا" خوشبخت باشییییییییییید

البته هر روز روز ماست!![]()
![]()
![]()
![]()
دوقلو ان!!! بعد همه ی بچه ها این شکلی میشن!!
برو زهرا!! راس میگی؟؟!! حمیده که خیلی لاغر بود!!!![]()
بین ما فقط مرضیه ازدواج کرده! بقیه مون هی سر به سر هم می ذاریم که ای داد بیداد!! دختر که رسید به بیست...!!!!
بعد مرضیه میگه بچه ها خوش به حالتون اشتباه کردم زود ازدواج کردم!! بعد ما هی دلداریش میدیم!
![]()
![]()





![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و بعد سرگیجه می گیرم!! ![]()
چقدر دلم آبجی زهره ی دوس داشتنی و سر به سر هم گذاشتنامونو میخواد...!
امیدوارم همیشه خوشبخت و لبش خندون و دلش پر از امید باشه!
![]()
![]()
![]()








| قالب ساز طراح قالب |













